سفینه النجاه

کشتی ارباب با دستان زهرا میرود
لنگر کشتی نخی از روسریِ زینب است
شاعر:امیرحسام یوسفی

کشتی ارباب با دستان زهرا میرود
لنگر کشتی نخی از روسریِ زینب است
شاعر:امیرحسام یوسفی

آقا گروه خونی من خاک کربلاست
اصلا" به جز شما به کسی خون نمیدهم
مداوا کن به هر نحوی نمیدانم که بیمارم
منِ عاشق نمیدانم تو میدانی خدای من
خطا کارم که بیمارم خدای من تو را دارم
شاعر امیرحسام یوسفی
از نم لبهات تجری تحت الانهار بین
باز کن سد لبت، آن چشمه های آب دین
مایه دین هستی و فرزندهایت زینتت
مثل زینب، زینت باباست زین العابدین
خانه را دزد زده یا همه را بخشیدی؟
تو همه زندگی ات را به خدا بخشیدی
به نظر پنجره فولاد شما جان دارد
او طبیب است زسوی تو،... شفا بخشیدی؟
قطب گردشگری ما ضعفا شد حرمت
این چه حجیست به ایوان طلا بخشیدی؟
داشت کارم گره میخورد ولی تا گفتم
جان آقای خراسان همه را بخشیدی
معرفت در گرانیست نه در پیش شما
رفقا و رقبا را عجبا بخشیدی؟
من به سگ بودن خود معترف هستم آیا
آن که دم میزند آدم شده را بخشیدی؟
لطف بسیار طلبکار شدن هم دارد
نکند قاتل خود را به عطا بخشیدی؟
دعبل از ذوق شما واژه شعرش گل کرد
ذوق مرگیِّ هنر بر شعرا بخشیدی
در ضریح دلم انگار که باران بارید
به سلاح است صلاحم البکا بخشیدی
گنه من که ز دوری تو تکثیر شده...
خواستی باز نیایم که مرا بخشیدی
این چه حرفیست، شما تاج سری، آقایی
منت نوکریت را تو بما بخشیدی
بس که گفتم به حرم، جانِ رضا... بخشیدی؟
اسم و فا میلم عوض شد به "رضا بخشیدی"
شاعر:
امیرحسام یوسفی
عصر فردا بدنت بین قل و زنجیر است
ز سوی مقتلت آقا صدای گریه می آید
شبیه ناله زهرا صدای گریه می آید
سری به نیزه بلند است در برابر زینب
ز سوی زینب کبری صدای گریه می آید
شاعر: امیرحسام یوسفی